تبليغاتX
شهید محمد رفعت آزاد

شهید محمد رفعت آزاد

mohammad rafatazad

گذری به زندگی شهید محمد رفعت ازاد

       

   نام : محمد

 

   نام خانوادگي : رفعت ازاد

 

   نام پدر : نامدار

 

تاريخ تولد : 1348.2.31

 

تاريخ صدور شناسنامه : 1348.4.31

 

محل تولد : بوشهر

 

ميزان تحصيلات : دانش اموز كلاس دوم راهنما ئي

 

تاريخ عضويت بسيج : 1358

 

تاريخ  اولين اعزام به جبهه : 1361.4.27

 

نام تيپ  :  المهدي (عج)

 

نام گردان : 953

 

تاريخ دومين اعزام به جبهه : 1361.9.3

 

نام تيپ : المهدي

 

نام گردان : 998

 

اخرين اعزام به ميدان نبرد : تير ماه 1362

 

نام تيپ : المهدي

 

نام گردان : قدس

 

شماره پلاك :  677-739

 

نام عمليات : والفجر 2

 

محل عمليات : غرب كشور

 

تاريخ شهادت : 1362.4.31

 

علت شهادت : اصابت تركش به پهلو

 

محل شهادت : حاج عمران عراق

 

انتقال دهنده پيكر شهيد : قرارگاه حمزه سيد الشهدا

 

تاريخ تشيع جنازه :62.5.12

 

محل دفن : گلزار شهداي بهشت صادق بوشهر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 8:40  توسط r  | 

زندگی نامه شهید محمد رفعت ازاد

 

بعداز ظهرروزچهارم ربيع الاول‌،ربيعي كه با روز سي ويكم ارديبهشت تقارن داشت از سال هجرت قمري1389سال و از هجرت شمسي1348سال مي گذشت .بهاردر بهار،در آن بهار(ربيع الاول) نوگل باغ پيامبران محمد مصطفي (ص) شگفت و در اين بهارغنچه اي پيراهن چكاند.وگل شد درخانه اي گلي و اتاقي كوچك اما وسيع به وسعت دل صاحبانش به واسطه نورخدا كه درآن تابيده بود. پهناي عشق اهل بيت عليهم السلام.در همين سال فرزندي چشم به جهان گشود اولين كودك خانواده نوپابود.مادر لبخندي برلب داشت وپدرشاكر درگاه خداوند بود. به شكرانه اين هديه الهي  اذان درگوششي خواندند وبرنام محمد تاملي نمودند. پس كودك محمد نام گرفت.

اولين قدمها را در كوچه هاي خاكي جفره عليباش نهاد ولي خاك مهم نبود . مهم محمد بود كه با هوش خود همه را به تحسين وادار مي نمود . ما دراز او مي گويد كه زودتر از همسن و سالهاي خود راه رفت وحرف زد . محمد نان حلالي مي خورد كه پدربا زحمت كارگري برسرسفره مي نهاد كه خود اين روزي حلال،هديه حضرت حق بود.

 محمد هنوز درابتداي راه بود بيشتراز چهار سال نداشت كه دفتر زندگيش ورق تازه ايي خورد از اين رو پاهايش با سنگ وخارهاي جفره عليباش خداحافظي كرد وقدم دريك جاي تازه نهاد . زيرا درآن زمان به خاطر احداث پايگاه هوايي بايستي دل از خانه وكاشانه قديمي وباصفا بكندوعازم ديار نو شود به همين خاطر با پدرومادر برادران وخواهر  به يكي ازمحله هاي بوشهر هجرت كردند ودرجنوب محله بنمانع كنار مغدر سكني گزيدند در اينجاهم  خبري از خانه مجلل نبود دو اتاق ساده  گلي در حياطي كوچك.  محمد بود وآن دو اتاق ساده ولي دريك جاي نو وآغاز سر فصل جديد زندگي . سال 1354محمد شش ساله راهي دبستان شد. مي رفت كه بادستان كوچكش قلم به دست بگيرد وكسب معرفت كند. مي رفت كه بادر دست گرفتن قلم، همان قلمي كه خداوند به آن سوگند ياد كرده با خداوند بيعت نمايد . جايگاه بيعت او باخدا مدرسه بود . مدرسه كهريزي واقع در محله بنمانع كه بعد از پيروزي انقلاب  به نام شهيد بزرگوارابوتراب عاشوري تغير نام داده شد كه. ابوتراب عاشوري  يكي ازروحانيون مبارز بود  كه دراغاز مبارزه مردم   عليه رژيم ستمشاهي قيام كردودرمحرم سال1357 درحين وضو گرفتن توسط عوامل سازمان ساواك در منزل مسكونيش واقع در خيابان امام خميني (ره) به شهادت رسيدند .

چهارمين سال از تحصيل محمد درحال شروع شدن بود كه قيام مردم ايران به رهبري امام خميني (ره) عليه رژيم پهلوي به اوج خود رسيد .

 محمد با وجود سن كمي كه داشت در تظاهرات ومبارزه همپاي مردم شركت مي كردتااينكه انقلاب در 22 بهمن ماه 1357  به پيروزي رسيد .

محمد درس خود را تامقطع پنجم دبستان درهمان مدرسه ادامه داد وباخاطراتي خوش از مدرسه شهيدعاشوري خداحافظي كرد.

سال 1358 بود كه به حزب جمهوري پيوست كه دران زمان توسط  شهيد مظلوم آيت ا... بهشتي و يارانش  تأسيس شده بود و خود آيت ا... بهشتي رهبري آن را به عهده داشت .

 در همان سال بود كه خداوند توفيق خادمي مسجد صاحب الزمان (عج) كوي بنمانع  به او عطا كرد. عشق به  اهلبيت در وجود محمد هويدا بود .از اينرو هميشه  ادارات خاصي به اهلبيت داشت و در مراسمات مذهبي حضوري  فعال داشت و از افتخارات خود را خادمي  به اهلبيت مي‌دانست .

در اوايل سال 1359(ه ش) به عضويت ارتش بيست ميليوني در آمد و به نداي ولي امر خود حضرت امام جهت تشكيل ارتش بيست ميليوني. بسيج مستضعفان  لبيك گفت و در پايگاه امام جعفر صادق (ع)بوشهر  فعاليت خود را شروع كرد و به حفظ و حراست از دستاوردهاي انقلاب اسلامي مشغول گشت و خود را وقف انقلاب و نظام اسلامي نمود .

در31شهريورماه سال1359 با شليك اولين گلوله توپ  توسط رئيس حكومت بعثي عراق صدام حسين تجاوز عراق به ميهن اسلامي شروع شد و دولت عراق جنگ را با پيشروي  به سرزمين  ايران را آغاز نمود.

با اعزام نيروهاي مردمي به جبهه هاي نبرد . محمد با وجود علاقه زيادي كه براي رفتن  به جبهه داشت  اما به دليل كمي سن  از او ثبت نام نمي كردند تااينكه بالاخره درسال 1361 بادستكاري كردن شناسنامه  تاريخ تولد خود از سال  1348 به 1345 تغير داد و توانست بعد از كسب اجازه از پدر و مادر لباس مقدس رزم را بپوشد و راهي سرزمين نبردحق عليه باطل  شود .

 سفر اول او مصادف شد با ماه مبارك رمضان وي در يادداشتهاي خود مي‌نويسد پس از چند روز اقامت در اميديه كه يكي از شهرهاي استان خوزستان مي‌باشد به خط مقدم اعزام شديم كه در نزديكي‌هاي پايگاه زيد عراق مستقر شديم  و در آنجا من به عنوان تك تيرانداز در گردان 953 تيپ المهدي مشغول به خدمت شدم .

دوستان و همسنگران ايشان در مورد خاطرات آن روزها مي‌گويند كه در يك شب قرار بود تعدادي از نيروها به گشت شناسايي بروند و نام محمد نيز جزء آنان بود ولي به عللي اين مأموريت لغو شد در چهره محمد آثار غم و اندوه پيدا بود.  ناراحتي محمد از آن بود كه نتوانسته آن شب ماموريتي كه به انان محول شده بود انجام دهند .

مهر ماه سال 1361 محمد جهت ادامه تحصيل در دوره راهنمائي در مدرسه شهيد زاهدي ثبت نام كرد.  شهيدعبدالرسول زاهدي  يكي از مبارزين  قبل از انقلاب  بود كه جان خود را نثار پيروزي انقلاب  نمود . كه به پاسداشت  ياداو  مدرسه راهنمائي بنمانع را به نام او نمگذاري كردند .

محمد در حين درس خواندن از جبهه غافل نماند و در پاييز همان سال در سوم آذر ماه سال 1361 به همراه تعدادي از دوستان راهي ميدان نبرد حق و باطل شد و در گردان 998 تيپ المهدي (عج) به عنوان نيروي رزمي مشغول دفاع از ايران اسلامي شد .

 محمد در مورد اين مقطع زماني نيز مي‌گويد قريب به 25 روز در پادگان دوكوهه در شهر انديمشك بوديم و پس از آن به خط موسيان اعزام شديم و 12 روز در خط مقدم مانديم و سپس جهت مهيا شدن براي عمليات به دهلران عزيمت نموديم .

 وي پس از اتمام مأموريت به بوشهر بازگشت و كلاس اول را به پايان رسانيد .

 درتيرماه سال 1362 پس از اينكه گردان كربلا به جبهه اعزام شد و نتوانست با آن گردان به ميدان جنگ برود   به شدت ناراحت بود و پس از چند روز با گردان قدس كه از شهر بوشهر اعزام شدند روانه جبهه غرب كشور  شدو پس از چند روز  در عمليات والفجر 2 كه دراواخر تير ماه همان سال كه با رمز در منطقه حاج عمران عراق  شروع شد به عنوان نيروي رزمي در عمليات شركت كرد و در آخرين روز از اولين ماه دومين فصل سال يعني 31 نير در سن 14 سالگي با اصابت گلوله به پهلوي راستش جان شيرين خود را در طبق اخلاص نهاد و به پيشگاه حضرت دوست عرضه نمود و با پهلوي خونين خود شروع به نجواي عاشقانه با حضرت اباعبدا... نمود و همچون خادمي به ارباب خويش عرضه داشت كه اي كاش دهها پهلو داشتم كه نثار مادر پهلو شكسته‌ات مي‌نمودم و آنگاه با دلي ارام به لقاء ا... پيوست و او هم  نمونه بارز يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية المرضيه شد .

 جسم پاكش چندين ساعت در ارتفاعات كردستان به روي زمين مانده بود. زيرا در آن زمان  به علت حجم شديد آتش  توپخانه دشمن  امكان انتقال جسدش به پشت خط امكان پذير نبود و بعد از مدت زماني با تلاش همرزمان به پشت خط انتقال داده شد .

 و يك روز قبل از تشيع پيكر پاكش خانواده و دوستان وي براي آخرين بار با جسدمحمد كه به دليل ماندن در سرما و نور آفتاب كبود شده در سردخانه بيمارستان نيروگاه اتمي با او ديدار ووداع  نمودند .

 و مراسم تشيع جنازه اودر بعد از ظهر روز 12 مرداد ماه سال 1362 در گرماي طاقت فرساي تابستان به همراه شهيد ايرج كشفي كه از شهداي شهر بوشهر بود از مقابل بسيج مركزي بوشهر درخيابان امام خميني (ره) تا گلزار شهداي بهشت صادق بوشهر  اين دو كبوتر سبكبال را بدرقه كردند و آنان نيز سبكبال و آرام در ميعادگاه عاشقان اباعبدالله ودر كنار دوستان و همرزمانش به خاك سپرده شد .

 مراسم ختم محمد در همان مسجدي كه سالها به عنوان خادم و خدمتگزار آنجا بود برگزار شد .  و اين بود گوشه‌ايي از زندگي يكي از بندگان شايسته و از ياران خميني (ره)و به گفته خودش سرباز كوچك امام زمان (عج) و چه زيبا در وصيت نامه‌اش نوشته بود. كه شما مردم همانند مردم كوفه كه در حق حضرت اباعبدا... الحسين (ع) ظلم نمودند و او را با اهل بيت و اندك ياران تنها گذاشتند نباشيد مبادا امام را تنها بگذاريد .

از ويژگي خاص اين شهيد تقوي اطاعت از ولي امر خود و مسئوليت پذيري و نظم در امور بود .

 

 روحش شاد و يادش گرامي باد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:32  توسط r  | 

روايتي از پاتك 31 فروردين عراق در فاو

31 فروردين 1365، بندر فاو. ‌عراق آخرين تلاش‌هاي خود را براي بازپس‌گيري اين بندر از نيروهاي ايراني انجام مي‌دهد. شب هنگام 15000 نفر نيروي پياده‌ عراقي از كنار جاده‌ فاو – ام‌القصر به مواضع نيروهاي ايراني نزديك و موفق مي‌شوند دسته‌هاي اول و دوم گروهان يكم گردان حمزه سيدالشهداي لشكر 27 را كه در كانال خط مقدم مستقر بودند و گروهان سوم گردان حمزه كه در پيشاني بودند از كنار خورعبدالله دور بزنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:0  توسط r  | 

مملکتی را که شهدا پاک کرده اند ، آلوده نکنیم

مرگ عبارت از این نیست که انسان نابود شود. مرگ نیست که انسان را می میراند بلکه انسان مرگ را می میراند؛ این مطلب اول برای همه است. ما هرگز نمی میریم؛ ما مرگ را می میرانیم. انسان در برخورد با مرگ تسلیم نمی شود بلکه مرگ را تسلیم می کند. آن ها که مادّی فکر می کنند، خیال می کنند مرگ پایان راه است و انسان که می میرد می پوسد و دیگر هیچ. اما در فرهنگ دین، انسان است که مرگ را در آن مصاف، مچاله می کند و از بین می برد؛ ولی خود می ماند. این حرف، حرف انبیا است. احدی این قدرت را ندارد که چنین حرف بلندی بزند. شما در سخنان جناب مولوی آن شعرهای معروف را در دیوان شمس می بینید؛ یکی از اشعار وی همان است که خیلی رواج پیدا کرده است که «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی»؛ درست است که مولوی آدم بزرگی است اما این حرف خیلی بزرگ تر از او است. این حرف، حرف مولوی و امثال مولوی نیست؛ این حرف وحی است که انسان مرگ را می میراند نه مرگ انسان را.

مرگ یعنی تحول، یعنی دگرگونی، یعنی زوال؛ اما تعبیر قرآن کریم این نیست که «کلّ نفس یذوقه الموت» هر کسی را مرگ می چشد؛ بلکه تعبیر قرآن کریم این است «کلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»، یعنی هر کسی مرگ را می چشد. هر ذائقی، مذوق را هضم می کند و در خود هضم می کند و جا می دهد؛ نه به عکس. اگر کسی شربتی را نوشید، چنین نیست که آن شربت یا آن آب او را از پای در آورد و هضم کند بلکه این انسان است که آن شربت را در خود هضم و جذب می کند. بر همین اساس قرآن فرموده است: «کلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» و آن بزرگوار گفت: «من از او عمری ستانم جاودان ٭٭٭ او زن من دلقی بگیرد رنگ رنگ.» پس هر کسی با مرگ درگیر می شود و مرگ را می میراند و زنده و باقی می ماند.


مطلب بعدی آن است که در این انتقال و در این دالان ورودی، بسیاری از افراد ناآگاهانه وارد صحنه می شوند و درگیر مرگ می شوند. این صحنۀ درگیری و مصاف آن قدر پیچیده و دشوار است که بسیاری از افراد، الفبای زندگی فراموششان می شود. بعداً به اصل سوم می رسیم و روشن می شود که شهید چه پایگاه و جایگاهی دارد که همۀ این امور تحت اشراف او است. جریان مرگ، جریان بیماری های سل و سرطان و این ها نیست؛ برای این که این ها همه قابل دفاع است و بدن دفاع می کند و می ماند، اما در جریان مرگ این طور نیست که بدن بتواند دفاع کند، بدن تسلیم می شود و روح می ماند؛ چون حادثۀ مرگ، حادثۀ توانفرسایی است. بسیاری از افراد وقتی می میرند اسم خانوادگی و اسم قبیلۀ خود را از یادمی برند؛ لذا در تلقین میت، بسیاری از مرده ها از جواب دادن عاجزند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 0:49  توسط r  | 

‌به خاطر این چشم‌ها یك روز «شهید» می‌شوی!

حاج ابراهیم همت از آن دست شهداست كه هر چه درباره‌اش گفته و نوشته شود، باز هم سخنان تازه و نكاتی می‌توان از آنها به دست آورد؛ «تابناک»، در روزهای پایانی سال که اتفاقا همزمان با سالگرد شهادت سردار سرافراز سپاه اسلام است، گزارشی از زندگی حاج ابراهیم همت را برای مخاطبان ارائه می‌کند.


شهید «‌محمد ابراهیم همت» در دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در «شهرضا»، یکی از شهرهای استان «‌اصفهان» در خانواده‌ای مستضعف و متدین به دنیا آمد. در سال 1352 وارد دانشسرای اصفهان شد و پس از دریافت مدرک تحصیلی فوق دیپلم، به سربازی رفت. در حین سربازی و پس از آن، روی به مبارزه با رژیم طاغوت آورد و با گروه‌های مبارز مسلمان مرتبط شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، همت فعالیت‌های خود را گسترش داد؛ «کمیته انقلاب اسلامی» را در «شهرضا» راه‌اندازی كرد و با كمك دوستانش، هسته اولیه «سپاه» شهر را شكل داد. در اواخر سال ۱۳۵8، بر حسب ضرورت، به «خرمشهر» و سپس به «بندر چابهار» و «کنارك» و استان «سیستان و بلوچستان» رفت و به فعالیت‌های گسترده فرهنگی پرداخت.

در خرداد سال ۱۳۵۹ به منطقه «کردستان» فرستاده شد و بنا بر آماری که از یادداشت‌های آن شهید به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر ۱۳۵۹ تا دی ماه ۱۳۶۰ (با فرماندهی مدبرانه او)، ۲۵ عملیات موفق در خصوص پاک‌سازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ضد انقلاب داشته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:45  توسط r  | 

می‌گفت: هیچ‌گاه در جبهه از مرگ نترسیدم

نام احمد سوداگر با ایمان و ولایت‌پذیری درآمیخته است؛ او که از دوران جوانی خود را وقف انقلاب کرد و با آغاز جنگ تحمیلی به دفاع از ایران اسلامی برخاست و به همراه نیروهای ارتش برای مقابله با تجاوز دشمن به منطقه دشت آزادگان عزیمت کرد. سپس در منطقه کرخه حضور یافت و با تفنگ 106 به همراه دیگر همرزمانش، مانع عبور لشکر دشمن از پل کرخه برای تصرف دزفول شد که در این مأموریت، شمار چشمگیری از تانک‌های متجاوزین را شخصا به آتش کشید.


به گزارش «تابناک»، برادر احمد سوداگر از همان آغاز در جنگ، کار اطلاعاتی را انتخاب کرد تا اینکه در سال 1359 در منطقه کرخه زخمی و قسمتی از پای چپ وی قطع شد. پس از دوران نقاهت در عملیات فتح‌المبین حضور یافت و به عنوان مسئول اطلاعات لشکر قدس مشغول به خدمت شد.

او در ادامه عملیات‌های پیروزمند بیت‌المقدس و رمضان نقش مؤثری در مأموریت‌های تیپ 7 ولیعصر (عج) داشت تا اینکه به مسئولیت اطلاعات قرارگاه لشکری قدس منصوب شد. در سال 1362 دوره فرماندهی و ستاد را در ارتش گذراند. هوش و ذکاوت برجسته و قدرت تحلیل فوق‌العاده و منطقی او نسبت به مسائل نظامی باعث شد، به معاونت اطلاعات قرارگاه کربلا منصوب گرددو در عملیات ظفرمند والفجر 8 مسئولیت خطیر اطلاعات این عملیات را در منطقه خرمشهر به عهده داشت.

رشادت‌های بی‌نظیر وی در عملیات فتح فاو سبب شد تا در آغاز سال 1365 در تشکیل قرارگاه عملیاتی قدس مشارکت داشته و مسئول اطلاعات این قرارگاه شد. حضور سردار سوداگر در جبهه‌ها همراه با پدر و برادرانش بود تا در عملیات کربلای 5 یکی از برادرانش به درجه رفیع شهادت رسید.

مرحوم احمد سوداگر تا پایان دوران دفاع مقدس در این مسئولیت خطیر و حساس در جبهه‌ها فعال بود و تا یک سال پس از جنگ نیز برای تثبیت موقعیت پدافندی جبهه‌ها و دفاع در مقابل تجاوزات احتمالی دشمن در مسئولیت جانشین فرماندهی قرارگاه عملیاتی قدس در جبهه حضور داشت.

پس از دوران دفاع مقدس این دلاور خطه‌های نبرد در مسئولیت‌های جانشینی فرماندهی لشکر 7 ولیعصر (عج) و نیز فرماندهی لشکرهای 8 نجف اشرف، 25 کربلا و 27 محمد رسول‌الله (ص) و معاونت اطلاعات نیروی زمینی سپاه اشتغال داشت.

وی برای آشنایی نسل‌های جدید و آینده با علوم و معارف دفاع مقدس در سال 1385 اقدام به تأسیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس نمود و با پیگیری‌های مجدانه خود موفق شد افزون بر نهادینه کردن مسائل دفاع مقدس به عنوان یک مبحث علمی و پژوهشی در دانشگاه‌های کشور، دو واحد درس آشنایی با دفاع مقدس را برای دوره‌های کارشناسی دانشگاه‌های دولتی و آزاد اسلامی را به تصویب برساند که در سه سال اخیر بیش از دویست هزار نفر از دانشجویان این دروس را گذرانده‌اند.

وی به گواهی فرماندهان و همرزمانش نابغه اطلاعاتی و نظامی دفاع مقدس و کشور بود. بسیار در آرزوی شهادت به سر می‌برد تا اینکه پس از سال‌ها مجاهدت بر اثر تألمات ناشی از جراحات متعدد در دفاع مقدس با 55 درصد جانبازی در 21 بهمن 1390 و در آستانه بیست و ششمین سالگرد عملیات والفجر 8 دار فانی را وداع گفت و به خیل یاران شهیدش در ملکوت اعلا پیوست.

در اربعین پرواز این بزرگمرد عرصه دفاع مقدس دیدگاه‌های یاران و همرزمانش را مرور می‌کنیم تا بهتر او را بشناسیم.

او از ذخایر جنگ تحمیلی بود

سردار احمد سوداگر از ذخایر شایسته و ممتاز و از جانبازان سرافراز هشت سال جنگ تحمیلی بودند که در سال‌های پس از نبرد نیز به عنوان رئیس پژوهشگاه دفاع مقدس تلاش و مجاهدت وافری برای حفظ، ماندگاری و نشر حماسه‌ها و ازش‌های سال‌های دفاع مقدس داشتند.

دکترعلی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی

او منشأ آثار و خدمات شایسته‌ای بود‌.

نام سوداگر در اذهان فرماندهان دفاع مقدس‌، همواره با سخت کوشی، صداقت، اخلاص و فداکاری همراه بوده و جای جای جبهه‌های جنوب و غرب کشور ایثار و پایمردی این سردار بزرگ و جانباز افتخار آفرین را شاهد بوده است‌.

او در دوران سخت دفاع مقدس و پس از آن تا به امروز، در همه مسئولیت‌هایی که به عهده گرفت، منشأ آثار و خدمات شایسته‌ای بود‌.

دکتر محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام

جسم احمد از روحش خسته شده بود

حاج احمد جوانی هفده ساله بودکه به نهضت امام (ره) پیوست و در همان سالها تفنگ به دست گرفت و با منافقین و اشرار مقابله می‌کرد و چون شیری با بعثی‌ها می‌جنگید.
این بزرگوار همان آغاز جنگ پای خود را از دست داد و از روز اول جنگ تا پایان یک روز از جنگ را هم از دست نداد. تن حاج احمد سوداگر بارها و بارها مجروح شد و این جسم از روح احمد خسته شده بود.

حاج احمد سوداگر همواره آماده رفتن بود و در هر صحنه خطرناکی که مرگ و شهادت بود، حاضر می‌شد و حضور پیدا می‌کرد و از طرفی هم به گونه‌ای برنامه ریزی می‌کرد که گویی می‌خواهد صد سال دیگر زندگی کند.

سردار حاج احمد سوداگر در دفاع مقدس کار حسینی و پس از جنگ کاری زینبی کرد. ما همه شهادت می‌دهیم که احمد سوداگر همیشه مدافع انقلاب بود.
سردار سرلشکر غلامعلی رشید، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح

او مظهر تیزهوشی و اخلاص بود

سردار سوداگر بار سنگین مسئولیت‌های خطیر را یکی پس از دیگری بر دوش کشید و در کنار شهیدان عالی مقام جبهه‌های جنگ و فرماندهان بزرگ دفاع مقدس با صبوری و تحرک و اخلاص و تیزهوشی فوق العاده همه سال‌های دفاع مقدس را در میان خاکریزهای خودی و دشمن به گردآوری و تحلیل اطلاعات از دشمن و ارایه ایده در حوزه اطلاعات نظامی صحنه نبرد پرداخت.

او یادآور شهیدان باقری، نیاکی، همت، اقارب پرست، باکری،کاظمی، صیاد و صدها فرمانده شجاع و رزمنده و جانباز با نام و گمنام است که مخلصانه و مدبرانه و عاشقانه ندای اسلام و قرآن و ولایت را از انفاس قدسی خمینی بزرگوار و خامنه ای عزیز با جان و دل شنید و پرچم مقدس و پر صلابت نهضت علوی (ع) و حسین (ع) را تا سپردن به اصحاب آن حضرت بقیه الله الاعظم (ارواحنا فداه) به دوش کشید.

سردار سوداگر با وارد کردن مسأله دفاع مقدس در نظام آموزش عالی کشور، میدان دیگری از خدمت به نظام و دفاع مقدس و فرهنگ و تفکر بسیجی، به روی علاقه‌مندان به تداوم و ارتقای آرمان‌های انقلاب و دفاع مقدس گشود.

سرلشکر دکتر فیروزآبادی،  رییس ستاد کل نیروهای مسلح

او از زمره مجاهدان گمنام بود

بی گمان، برادر عزیزمان، سردار سرتیپ پاسدار حاج احمد سوداگر از زمره مجاهدان گمنامی بود که سال‌های جوانی خویش را به مجاهدت خالصانه در کربلاهای هشت سال دفاع مقدس و صحنه‌های پرخطر پاسداری و دفاع از انقلاب اسلامی ایران گذراند.
آری آن سردار سرافراز پس از دفاع مقدس نیز در عرصه‌های علمی و دفاعی کشور حضوری فعال و مستمر داشت و همواره در پی ترویج علوم و معارف دفاع مقدس بود که برای دوستان انقلاب امید آفرین و تبرای دشمنان بیم و و حشت را به همراه داشت و مصداق بارز «ترهبون به عدوالله وعدوکم» بود.

سردار سرلشکر محمدعلی جعفری، فرمانده کل سپاه

او می‌گفت: هیچ گاه در جبهه از مرگ ترسیده باشم

او دوازده بار تا شهادت رفت و با تنی که ستاره باران زخم‌ها بود، بار‌ها از جبهه بازگشت و دیگر بار عاشقانه‌تر و شورانگیز‌تر، جان مجروح خویش را به صحنه کشاند. او پیش از خویش، پایش را به بهشت فرستاده بود. خاکریزهای جنوب و کوهساران غرب، بوسه بر قدم‌های نستوه و بشکوهش زده بودند. او با خدا سوداکرده و دیرگاهی بود ضربان قلبش را با آهنگ ملکوت هماهنگ ساخته بود.

او می‌گفت: به یاد ندارم یک بار در جبهه از مرگ ترسیده باشم.

پژوهشگاه دفاع مقدس گوشه ای از کوشش او بود و کاروان‌های زیارتی جبهه‌ها یکی از طرح‌های خلاقانه و ارزشمندش.
حاج احمد را لشکر ولیعصر ( عج ) می‌شناخت. لشکر 25 کربلا که مدت‌ها هدایت و فرماندهی‌اش را به عهده داشت، درک کرده بود و لشکر محمد رسول الله(ص) سجایا و سیرت و سلوک عارفانه و مجدانه‌اش را چشیده بود.
حاج احمد از شهیدانی است که اندک اندک شهید شد و به دوستان شهید و آسمانی اش پیوست.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:42  توسط r  | 

كاروان‌هاي راهيان نور و تجديد ميثاق با ارزش‌هاي دفاع مقدس

بازديد از مناطق عملياتي جنوب و غرب كشور، سال‌هاست كه رايج شده است؛ سنتي كه در همان سال‌هاي جنگ تحميلي نيز جاري بود. در آن زمان و به ویژه پس از عمليات‌هاي بزرگ گروه‌هايي از مردم مسلمان، از جمله خانواده‌هاي رزمندگان و نيز شهداي گرامي با هماهنگي مسئولين برای عرض تبريك به رزمندگان اسلام و نيز اعلام تشكر و سپاس از آن عزيزان به جبهه‌ها مي‌رفتند و در سنگرهاي آنان و يا قرارگاه با آنها ديدار و ابراز ارادت مي‌كردند.

در آن ديدارها كه با هدايايي بسيار از سوي مردم براي جان بركفان سپاه اسلام همراه بود، بازديدكنندگان از نزديك پيروزي‌هاي به دست آمده رزمندگان و ذلت و زبوني دشمن متجاوز را به نظاره مي‌نشستند. در آن زمان، رفتن گروه‌هاي ويژه مانند هنرمندان، خبرنگاران داخلي و خارجي و اصحاب رسانه‌ها و مطبوعات برای ثبت و بازتاب روحيات مدافعان ايران اسلامي و فتح و پيروزي‌ها مهمتر و تحسين برانگيزتر بود.

پس از پايان جنگ، اين سنت حسنه همچنان انجام شد. استقبال اقشار گوناگون، به ويژه دانش‌آموزان و دانشجويان، مسئولين را بر آن داشت كاروانهاي بازديدكننده موسوم به راهيان نور را نظم بخشند و آن را نهادينه كنند؛ از جمله ستادي متشكل از نمايندگان سپاه و ارتش از ابتداي سال 1378 جلساتي با حضور شهيد سپهبد صياد شيرازي، ‌سردار سرلشكر غلامعلي رشيد و امير سليمانجاه تشكيل شد و به سازماندهي اعزام، اسكان، مشخص نمودن نقاط بازديد، ايستگاه‌هاي صلواتي و آموزش راويان فتح پرداخته شد.

اين مقدمات امكان اعزام بيش از دو ميليون و دويست هزار نفر در بیستم اسفند 78 تا 13 فروردين 79 را فراهم كرد كه بيش از 70 درصد اين جمعيت جوانان دانشجو و دانش آموز بودند.

چند سالي كه اين بازديدها در ايام تعطيلات نوروزي به اوج خود مي‌رسد. اين كاروان‌ها به مكان‌هايي مي‌روند كه روزي فرزندان فداكار و وفادار ايران اسلامي در دفاع از انقلاب و ميهن خويش حماسه‌ها آفريدند و دشمن متجاوز را سركوب و به عقب راندند.

كاروانهاي راهيان نور متشكل از اقشار گوناگون اعم از دانشجو، دانش آموز، كارگر، كارمند، بازاري و... در طي چند روزي كه در اين مناطق هستند، از نزديك با اين مناطق آشنا كه در كنار آن با توضيحات گروه‌هايي با عنوان راويان در جريان تاريخ و رخدادهای اين سرزمين‌ها بيشتر آشنا مي‌شوند.


در سال‌هاي اخير و با ساماندهي بهتر كاروان‌هاي راهيان نور، مسئولين بخش‌هاي گوناگون استان‌هاي ميزبان با بهره‌گيري از نيروهاي مجرب و كاردان كه معمولا از خود رزمندگان و ايثارگران دوران دفاع مقدس هستند، برنامه‌هاي مختلف فرهنگي. هنري از جمله مسابقات بزرگ با موضوع دفاع مقدس و يا برپايي نمايشگاهاي بزرگ كتاب، عكس و محصولات فرهنگي و پخش فيلم‌هاي مرتبط با حماسه دفاع مقدس و اجراي نمايش‌هايي بر غناي اين بازديدها افزوده‌اند.

بي گمان، آنچه در اين چند روز بازديد هر گروه اتفاق مي‌افتد، مي‌تواند ملاك و معيار خوبي براي سنجش ارادت و احترام مردم بخصوص جوانان به حماسه سازان و ايثارگران دفاع مقدس باشد. سخنان و نوشته‌هايي كه پس از اين بازديدها اظهار مي‌شود، همگي حكايت از تأثير اين گونه اقدامات دارد. بازديدكنندگان با برخورداري از فضاي حاكم بر مناطق عملياتي در جريان ايثار و فداكاري‌هاي نسل دفاع مقدس قرار مي‌گيرند و درمي‌يابند كه آرامش، سرافرازي و عزتي كه امروز ايران در سراسر جهان دارد، محصول رشادت، ايمان و فداكاري مخلصانه نسلي است كه عاشقانه و صادقانه به دفاع از مرزهاي خويش برخاستند.

در پايان نمونه‌هايي از نوشته‌هاي برخي از زايران و راهيان نور را به عنوان حسن ختام اين نوشتار مرور مي‌كنيم:

به اينجا كه مي‌آيم، حس مي‌كنم در كربلا قدم مي‌زنم. روي خاك عطرآگين علقمه در طلاييه؛ همان كربلاي ايران، همان خاكي كه بوي عباس ـ عليه السلام ـ مي‌دهد.
اين خاك، قدمگاه مستان از خود بي خودي است كه از فريبستان دنيا جز لباس خاكي و خون آلود براي خود برنگزيدند. (فاطمه محمديان)

شلمچه! به خدا سوگند در كنار تو خود را در كربلا ديدم. در كنار شهيدان به خاك خفته شلمچه خود را در ميان 72 شهيد نينوا حس كردم.


 

من هزاران نكته را با چشم دل از خون به خون افتادگان شنيدم و من فريادشان را با گوش خود شنيدم كه مي‌گفتند: ما رفتيم كاري حسيني كرديم، شما مانديد چه كرديد؟ (فرشاد)


ما رهگذران خسته، راهي كوچه‌هاي نيار مي‌شويم و سايه خنك عشق را در پناه برگ و بار معنويت اين قطعه بهشتي تجربه مي‌كنيم. (ميثم ياحقي)

گويي، شهيدان اين سرزمين معنوي سر از خاك برداشته به حالت احترام از ما استقبال مي‌كردند. در نگاهشان هزاران نكته بود. احساس شرمندگي كردم. خودم را در برابر آنان هيچ مي‌دانستم.


مي‌خواست از نگاه تيزشان فرار كنم؛ اما مگر مي‌شد؟! من دست قطع شده‌اي را ديدم كه با اشاره به من مي‌گفت: بنويس. پيكر پاره پاره‌اي را ديدم كه با حسرت مي‌گفت: چه كرديد؟ سر جدا شده‌اي را ديدم كه مي‌گفت: اين راه ما بود راه شما چيست؟

به سفري رفتم كه روح خفته ام را بيدار كرد. (راضيه ترفيمي)

اينجا همان سرزميني است كه در آن هويت گمشده‌ام را پيدا خواهم كرد. (سمانه كلانتريان )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:41  توسط r  | 

مهدی باکری برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد

25 بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.

مهدی، افتخار خداوند  شد 

از سی ام فروردین 1339 تا 25 بهمن سال 1363 دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.


مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

روزی که مهدی کوچک اشک ریخت

به درمان درد مستمندان می‌اندیشید. ستم را طاقت نمی‌آورد. روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی كه گونه‌ها و دست‌های سرخ و كبودش، حكایت از عمق سرمایی می‌كند كه در جانش رسوخ كرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد كه پالتویی برایش تهیه كند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب كه از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اطاق می‌افكند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی كه اشك از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌كه دوست بغل‌دستی من در كنارم از سرما بلرزد؟

من هم با مهدی به جنوب رفتم

 در برابر ظلم ایستاد. در دوره سربازی با پیروی از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)‌ ـ در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود ـ از پادگان فرار و مخفیانه زندگی كرد. از راه نورانی امام و رهبرش دست نکشید و تا صبح پیروزی نهضت از پای ننشست. با هجوم دشمن متجاوز همانند کوه ایستاد و دیگران را به ایستادن فراخواند و حتی مهر همسر و فرزند و خانواده او را از فداکاری باز نداشت.

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال 1359 که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

هر چه به عنوان هدیه عروسی به ما دادند، جمع کردیم کنار هم. گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه». گفتم: «قبول» بردمشان در مغازه لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم و ده، پانزده تا کلمن گرفتم برای جبهه.

شهید باکری پیشنهاد کردند که من به اهواز می‌روم. آیا تو با من می‌آیی؟ پس از موافقت با هم راهی اهواز شدیم.
چند ماه پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و نخستین عملیات که ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر که آن عزیز شهید شد، من در همه مناطقی که لشکر عاشورا عملیات داشت، از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.

مهدی، حماسه می‌سازد

در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزی‌ها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردان‌ها در محاصره قرار گرفته بود كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحت‌هایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در درون خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم‌تر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد.


در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش گسترده‌ای از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد.

شهید باكری در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداكار، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد.

من کاری نمی‌کنم

او از خودش هیچ نمی‌گفت. نمونه خلوص بود. یک روز همسرش از او پرسید: این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و کلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌کنید؛ با این همه مسئولیت سنگینی که داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من که آنجا کاری نمی‌کنم. کارها را بسیجی‌ها می‌کنند.

مهدی می‌گفت: وقتی با بسیجی‌ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌كنم. هر گاه خسته می‌شوم، پیش بسیجی‌ها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یك میلیون تومان هزینه ـ برای ساختن یك سنگر كه حافظ جان آنها باشد ـ بشویم، یك موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.

همسرش تعریف می‌کند: او آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌کردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند و هرکس که از بچه‌های لشکر شهید می‌شد، عکسش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاق نصب می‌کرد. اتاقش شده بود یک نمایشگاه عکس. وقتی که من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم که به این عکس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌کند و چشمهایش پر از اشک است. می‌خواست گریه کند، ولی من که وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد.

در جبهه می‌مانم

در عملیات خیبر زمانی كه برادرش حمید، به درجه رفیع شهات رسید، با وجود علاقه خاصی كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید، یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است.

او در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصیت و آرزوی حمید كه باز كردن راه كربلا است، همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.


تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، او را از حضور در تشییع پیكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنارش بود بازداشت؛ برادری كه واقعا برادر بود؛ چه در روزهای سراسر خطر پیش از انقلاب و چه در جبهه‌های جنگ.
 
نمازهایش دیدنی بود

دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند: به همان میزان كه به انجام فرایض دینی مقید بود، نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می‌كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌نمود.

برای شهادتم دعا کنید

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در كالبد نا آرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودی به جمع آنان خواهد پیوست.
پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است

بیانات شهید مهدی باکری ساعاتی در آستانه عملیات بدر خواندنی است. همان سخنرانی که او برای نیروهای لشکر ایراد کرد.

او گفت: هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

خدا را از یاد نبرید

مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان‌ها را یك یك از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌كند: برادران! خدا را از یاد نبرید. نام امام زمان(عج) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تشویق می‌كند.

سرانجام... پرواز...

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، مثل همیشه، به خطرناكترین صحنه‌های كارزار وارد شد و در حالی كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزدیك هدایت می‌كرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك‌های دشمن تثبیت نماید، كه در نبردی دلیرانه، بر اثر برخورد تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیك گفت و به لقای معشوق نایل شد.


هنگامی كه پیكر مطهرش را از طریق آب‌های هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیكر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
شهید باكری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و كرم عمیم خداوند تبارك و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن.

بخش‌هایی از وصیتنامه سردار سرلشکر شهید مهدی باکری: عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم كم است‌. آگاه باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌... ‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.

همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله ـ علیه السلام‌ ـ و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان گونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل ـ علیه السلام ـ برای اسلام بار بیایند‌.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 23:37  توسط r  | 

عمليات والفجر 2 و نقش تيپ سيدالشهداء در عمليات

پس از عمليات والفجر  مقدماتي، بار ديگر شرايط جنگ به نحوي مطرح شد كه به نظر مي‌رسيد با افزايش توانايي‌هاي نظامي دشمن، بدون تغييرات اساسي در شيوه نبرد، ادامه جنگ مشكل خواهد بود. از اين رو، تا رسيدن به آن نقطه لازم بود روند عمليات‌ها ادامه يافته تا از ركود جبهه به مدت زياد جلوگيري شود.

بدين ترتيب، پس از بحث و بررسي مناطق مختلف مقرر شد، عمليات‌هاي والفجر 2، 3 و 4 انجام شود. مهم‌ترين مسئله‌اي كه در اين عمليات‌ها موردنظر بود، به كارگيري نيروي اندك، دادن تلفات كم و جلوگيري از وارد شدن ضربه اساسي به توان يگان‌ها و تضمين موفقيت عمليات بود.
اهداف عمليات:

عمليات والفجر2 در منطقه غرب پيرانشهر ، در حد فاصل بين ارتفاعات قمطره و تمرچين ، با اهداف زير تدارك ديده شد :

            1 ـ انهدام نيروي دشمن و گرفتن اسير

            2 ـ تجزيه نيروي دشمن

            3 ـ تصرف ارتفاعات سركوب منطقه

            4 ـ تصرف پادگان حاج‌عمران و تسلط بر شهر چومان مصطفي

موقعيت طبيعي و اهميت منطقه:

پادگان حاج‌ عمران در موقعيتي سوق‌الجيشي واقع شده است ‌؛ بدين ترتيب كه از شمال به ارتفاعات چنارستان و كلاشين ، از جنوب به ارتفاعات بسيار مرتفع سكران و كدو و از شرق به ارتفاعات تمرچين و شهر مرزي پيرانشهر ، و از غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفي عراق ، محدود مي‌شود .

آنچه بر اهميت منطقه و ضرورت تصرف آن مي‌افزود ، اساساً تبعات بعدي آن بود كه قسمتي از آن چنين است :

            1 ـ تسلط بر تردد ضدانقلاب و كنترل آن

            2 ـ ايجاد تسهيلات و پشتيباني لازم از اكراد مسلمانان و مبارز عراقي

            3 ـ فراهم‌سازي امكان گسترش عمليات نامنظم در خاك عراق

            4 ـ حفظ پيرانشهر از هرگونه تهاجم و تجاوز نيروهاي عراقي

            5 ـ زمينه ‌سازي نزديكي بيشتر به شهر و تأسيسات نفتي كركوك

موقعيت دشمن در منطقه

دشمن در سراسر منطقه ، سه رده خط پدافندي داشت كه هر ردة آن پوشيده از موانع و استحكامات بود و همچنين استعداد دشمن در حدود 2 تيپ پياده و يك گردان زرهي ، به عنوان نيروي درگير و يك تيپ پياده و آتشبار مختلف و مجموعاً 30 يگان در منطقه بود.

مأموريت و طرح مانور

مبناي طرح مانور ، عمليات تك دوراني ( دور زدن دشمن ) بود تا بدين وسيله هرگونه فرصت عكس‌ العمل از دشمن گرفته شود ، بدين ترتيب كه 4 گردان سمت راست و 3 گردان سمت چپ وارد عمل مي‌شدند و پس از دور زدن ارتفاعات ، در تنگه دربند الحاق مي‌نمودند و نهايتاً پاكسازي بطور كامل انجام مي‌پذيرفت .

سازمان رزم و نحوه ادغام نيروهاي سپاه و ارتش بدين شكل بود كه مجموعاً 16 گردان از سپاه و 6 گردان پياده و يك گردان مكانيزه از نيروي زميني ارتش در عمليات شركت داشتند .

همچنين پشتيباني عمليات از سوي هوانيروز ، با توجه به موقعيت منطقه و صعب ‌العبور بودن ارتفاعات پيش‌ بيني شد .

شرح عمليات

در ساعت 1 بامداد روز 29/4/62 ، عمليات والفجر2 با رمز « يا الله » آغاز شد . قسمتي از نيروهاي خودي 24 ساعت قبل از آغاز تك ، به منظور دور زدن دشمن ، از خط عزيمت خود حركت نمودند و پس از 2 ساعت راهپيمايي موفق شدند خود را به مناطق تعيين شده رسانده ، براي شروع عمليات اعلام آمادگي كنند .

عليرغم اينكه نيروها پس از 2 ساعت تأخير در تمامي محورها ، با دشمن درگير شدند ، ليكن پيشروي قابل توجهي صورت گرفت . اما از آنجا كه دشمن بر ارتفاعات سركوب منطقه تسلط داشت . آتش شديد توپخانه‌اش عملاً مانع از تكميل و دستيابي به تمامي اهداف عمليات شد ،
بطوريكه همچنان ارتفاعات « كينگ » ، 2519 ، « بردسر » و « دربند » را در اختيار داشت .

در ادامه عمليات در صبح روز 3/5/62 ، روستاي رايات به دست نيروهاي خودي تصرف شد و ضمن محاصره چند روستاي ديگر ، گمرك جاده پيرانشهر ـ حاج‌عمران آزاد گرديد . همچنين پس از آنكه نيروهاي خودي بر قسمتي از ارتفاعات 2519 تسلط يافتند ، دشمن طي دو نوبت به ارتفاعات ياد شده پاتك نمود كه در نوبت اول مجبور به عقب‌نشيني شد و در نوبت دوم توانست بر قسمتي از آن تسلط يابد . اما پس از آنكه هوانيروز امكان يافت كه نيروهاي خودي را تدارك كند ، مابقي نيروهاي دشمن پاكسازي شدند و بدين ترتيب ارتفاعات 2519 بطور كامل به تصرف نيروي خودي درآمد .

همچنين دشمن در تاريخ 5/5/62 ، با 16 فروند هليكوپتر و با استفاده از هلي‌برد به يال ارتفاعات كلو حمله كرد كه در پي آن 6 فروند هلي‌كوپتر خود را از دست داد . يكي از اين هليكوپترها مملو از نيرو بود .

نيروي دشمن كه در پاتكها شركت داشتند ، مجموعاً تيپ 66 نيروي مخصوص ، تيپ 5 ، و تيپ 91 پياده و نيز تيپ 113 و 433 پياده كوهستاني را شامل مي‌شد .

قابل ذكر است كه به لحاظ اهميت منطقه ، صدام در شهر ديانا حضور پيدا كرد و از آنجا به تشويق و ارعاب و تهديد نيروهاي شكست خورده عراقي پرداخت . همچنين بنا به اظهارات اسرا ، فرمانده تيپ 91 پياده ، از اهالي كردستان عراق ، به دستور صدام در شهر ديانا اعدام شد .

دستاورد و نتايج عمليات

عمليات حاج‌ عمران ، با آزادسازي 200 كيلومترمربع از خاك دشمن و تسلط بر قسمتي از ارتفاعات سركوب منطقه ، به پايان رسيد . طي اين عمليات ، مناطق زير به تصرف نيروهاي خودي درآمد : پاسگاه مرزي تمرچين عراق ، پادگان حاج ‌عمران ، گمرك مرزي ، سلسله ارتفاعات « كلو » و قله استراتژيك ( 3000 متري ) آن ، ارتفاعات 2519( گردمند ) ، « سرسول » ، « آزادي » 3700 « سلمان » ، 2400 « شيوه كارتا » ، « بردزرد » ،همچنين آزادسازي روستاهاي زينو « ممي‌خلان » ، « رايات » ، « شيوش » ، « خوارو » ، « ميوتان بالا » و ميوتان پائين ، از نتايج اين عمليات بود . تسلط رزمندگان اسلام بر شهر چومان مصطفي و حومه آن نيز قسمت ديگري از دستاوردهاي اين عمليات محسوب مي‌شد.

تلفات دشمن و غنائم:

مجموع كشته‌ها و زخميهاي دشمن به بيش از 4 هزار نفر رسيد ، 200 نفر به اسارت گرفته شدند و نزديك به 50 پايگاه دشمن نيز منهدم و يا تصرف گرديد . همچنين از مقر تيپ 91 كه مأمور حفظ پادگان و منطقه بود مدارك و اسناد بيشماري بدست آمد كه حاكي از روابط عميق گروهكهاي كومله و دمكرات با حكومت عراق بود .

در ميان غنائم ، چندين قبضه توپ 122 م . م . ، بيش ار 20 دستگاه تانك ، دهها دستگاه تفنگ 106 با ماشين ، انواع مختلف ادوات و نيز مقدار معتنابهي سلاح و مهمات ، كه از انبار پادگان حاج ‌عمران بدست آمده بود ، بچشم مي‌خورد .

همچنين يك انبار بزرگ مهمات در روستاي ممي خلان وجود داشت كه دشمن پس از عقب‌نشيني ، با بمباران ، تمامي آنرا منهدم كرد .

( منبع : روابط عمومي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ )

نقش تيپ ده نيرو مخصوص سيد الشهداء نيروي زميني سپاه در اين عمليات

بعد از عمليات والفجر 1 بدليل گرماي شديد هوا در منطقه جنوب و عدم امكان آموزش نيروها تيپ سيدالشهداء در جاده ملاوي به اسلامشهر بعد از كوه دشت مكاني را نرسيده به روستاي امامزاده محمد ( قبل از رودخانه سيمره ) مهيا نمود و كليه نيروهاي خود را در اين منطقه مستقر كرد .

همزمان با فصل تابستان و ماه مبارك رمضان نيروهاي مستقر در اردوگاه كوه دشت در عين حال كه روزه بودند فعاليتهاي آموزش و سازماندهي خود را انجام مي دادند با شروع مرحله اول عمليات والفجر 2 تيپ در يك ستون كشي بسيار منظم از محل اردوگاه عازم پيرانشهر و با عبور از شهرهاي نا امن كردستان بدون حادثه در شهر نقده و نيز پادگان پسوه پيرانشهر مستقر شد .

تيپ سيدالشهداء با 5 گردان پياده ( گردان حضرت قمربني هاشم (ع) ، گردان حضرت قاسم (ع) ، گردان حضرت علي اكبر (ع) ، گردان حضرت علي اصغر (ع) ، گردان حجربن عدي ) و گردانهاي پشتيباني رزم ادوات ، توپخانه ، مهندسي و تخريب در مرحله دوم وارد عمليات شد و ارتفاعات 2519  ،كدو و تپه سرخه را فتح نمود . دشمن براي بازپس گيري منطقه و ارتفاعات مهم آن بويژه 2519 بسيار تلاش كرد و چندين مرحله پاتك نمود رزمندگان تيپ سيدالشهداء با دلاورمردي و تحمل شرايط بسيار سخت مقاومت نموده و دشمن را وادار به ترك منطقه نمودند . در اين عمليات كه 5 شبانه روز آفند و متعاقب آن 45 شبانه روز پدافند را بدنبال داشت تيپ سيدالشهداء شهيدان دلاوري را تقديم نظام مقدس جمهوري اسلامي كرد كه از شاخص ترين آنها مي توان به شهيد مرتضي زارع فرمانده كردان حضرت قاسم (ع) شهيد محمد قزاني فرمانمده گردان قمر بني هاشم (ع) شهيد بهمن محمدي نيا فرمانده گردان زهير (ع) و شهيد حاج علي موحد دانش اشاره كرد .

منبع : معاونت عمليات لشكر سيدالشهداء
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 22:46  توسط r  | 

عملیات والفجر 2

پس از عملیات والفجر مقدماتى، بار دیگر شرایط جنگ به نحوى مطرح شد که به نظر مى رسید با افزایش توانایى هاى نظامى دشمن، بدون تغییرات اساسى در شیوه نبرد، ادامه جنگ مشکل خواهد بود. از این رو، تا رسیدن به آن نقطه لازم بود روند عملیات ها ادامه یافته تا از رکود جبهه به مدت زیاد جلوگیرى شود.

بدین ترتیب، پس از بحث و بررسى مناطق مختلف مقرر شد، عملیات هاى والفجر ،۲ ۳ و ۴ انجام شود. مهم ترین مسأله اى که در این عملیات ها مورد نظر بود، به کارگیرى نیروى اندک، دادن تلفات کم و جلوگیرى از وارد شدن ضربه اساسى به توان یگان ها و تضمین موفقیت عملیات بود.


اهداف عملیات

عملیات والفجر ۲ در منطقه پیرانشهر، در حد فاصل بین ارتفاعات قمطره و تمرچین، با اهداف زیر تدارک دیده شد: ۱- انهدام نیروى دشمن و گرفتن اسیر.۲- تجزیه نیروى دشمن.۳- تصرف ارتفاعات سرکوب منطقه.۴- تصرف پادگان حاج عمران و تسط بر شهر چومان مصطفى


موقعیت طبیعى و اهمیت منطقه

پادگان حاج عمران در موقعیتى سوق الجیشى واقع شده است؛ بدین ترتیب که از شمال به ارتفاعات چنارستان و کلاشین، از جنوب به ارتفاعات بسیار مرتفع سکران و کدو و از شرق به ارتفاعات تمرچین و شهر مرزى پیرانشهر، و از غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفى عراق، محدود مى شود.آنچه بر اهمیت منطقه و ضرورت تصرف آن مى افزود، اساساً تبعات بعدى آن بود که قسمتى از آن چنین است:

۱- تسلط بر تردد ضدانقلاب و کنترل آن.
۲- ایجاد تسهیلات و پشتیبانى از اکراد مسلمان و مبارز عراقى.
۳- فراهم سازى امکان گسترش عملیات نامنظم در خاک عراق
۴- حفظ پیرانشهر از هرگونه تهاجم و تجاوز نیروهاى عراقى.۵- زمینه سازى نزدیکى بیشتر به شهر و تأسیسات نفتى کرکوک


موقعیت دشمن در منطقه

دشمن در سراسر منطقه، سه رده خط پدافندى داشت که هر رده آن پوشیده از موانع و استحکامات بود و همچنین استعداد دشمن در حدود ۲ تیپ پیاده و یک گردان زرهى، به عنوان نیروى درگیر و یک تیپ پیاده و آتشبار مختلف و مجموعاً ۳۰ یگان در منطقه بود.


مأموریت و طرح مانور

مبناى طرح مانور، عملیات تک دورانى (دور زدن دشمن) بود تا بدین وسیله هرگونه فرصت عکس العمل از دشمن گرفته شود، بدین ترتیب که ۴ گردان سمت راست و ۳ گردان سمت چپ وارد عمل مى شدند و پس از دور زدن ارتفاعات، در تنگه دربند الحاق مى نمودند و نهایتاً پاکسازى به طور کامل انجام مى پذیرفت. سازمان رزم و نحوه ادغام نیروهاى سپاه و ارتش بدین شکل بود که مجموعاً ۱۶ گردان از سپاه و ۶ گردان پیاده و یک گردان
مکانیزه از نیروى زمینى ارتش در عملیات شرکت داشتند.همچنین پشتیبانى عملیات از سوى هوانیروز، با توجه به موقعیت منطقه و صعب العبور بودن ارتفاعات پیش بینى شد.


شرح عملیات

در ساعت ۱ بامداد روز ۲۹/۴/،۶۲ عملیات والفجر ۲ با رمز «یا الله» آغاز شد. قسمتى از نیروهاى خودى ۲۴ ساعت قبل از آغاز تک، به منظور دور زدن دشمن، از خط عزیمت خود حرکت نمودند و پس از ۲ ساعت راهپیمایى موفق شدند خود را به مناطق تعیین شده رسانده، براى شروع عملیات اعلام آمادگى کنند.

به رغم این که نیروها پس از ۲ ساعت تأخیر در تمامى محورها، با دشمن درگیر شدند، لیکن پیشروى قابل توجهى صورت گرفت. اما از آن جا که دشمن بر ارتفاعات سرکوب منطقه تسلط داشت، آتش شدید توپخانه اش عملاً مانع از تکمیل و دستیابى به تمامى اهداف عملیات شد، به طورى که همچنان ارتفاعات «کینگ»، ،۲۵۱۹ «بردسر» و «دربند» را در اختیار داشت.

در ادامه عملیات در صبح روز ۳/۵/،۶۲ روستاى رایات به دست نیروهاى خودى تصرف شد و ضمن محاصره چند روستاى دیگر، گمرک جاده پیرانشهر-حاج عمران آزاد گردید. همچنین پس از آن که نیروهاى خودى بر قسمتى از ارتفاعات ۲۵۱۹ تسلط یافتند، دشمن طى دو نوبت به ارتفاعات یاد شده پاتک نمود که در نوبت اول مجبور به عقب نشینى شد و در نوبت دوم توانست بر قسمتى از آن تسلط یابد. اما پس از آن که هوانیروز امکان یافت که نیروهاى خودى را تدارک کند، مابقى نیروهاى دشمن پاکسازى شدند و بدین ترتیب ارتفاعات ۲۵۱۹ به طور کامل به تصرف نیروى خودى درآمد.

همچنین دشمن در تاریخ ۵/۵/،۶۲ با ۱۶ فروند هلیکوپتر و با استفاده از هلى برد به یال ارتفاعات کلو حمله کرد که در پى آن ۶ فروند هلى کوپتر خود را از دست داد. یکى از این هلیکوپترها مملو از نیرو بود.
نیروى دشمن که در پاتک ها شرکت داشتند، مجموعاً تیپ ۶۶ نیروى مخصوص، تیپ ۵ و تیپ ۹۱ پیاده و نیز تیپ ۱۱۳ و ۴۳۳ پیاده کوهستانى را شامل مى شد.


دستاورد و نتایج عملیات

عملیات حاج عمران، با آزادسازى ۲۰۰ کیلومترمربع از خاک دشمن و تسلط بر قسمتى از ارتفاعات سرکوب منطقه، به پایان رسید. طى این عملیات، مناطق زیر به تصرف نیروهاى خودى درآمد: پاسگاه مرزى تمرچین عراق، پادگان حاج عمران، گمرک مرزى، سلسله ارتفاعات «کلو» و قله استراتژیک (۳۰۰۰ مترى) آن، ارتفاعات ۲۵۱۹ (گردمند)، «سرسول»، ««آزادى» ۳۷۰۰ «سلمان»، ۲۴۰۰ «شیوه کارتا»، «بردزرد»، همچنین آزادسازى روستاهاى زینو «ممى خلان»، «رایات»، «شیوش»، «خوارو»، «میوتان بالا» و میوتان پایین، از نتایج این عملیات بود. تسلط رزمندگان اسلام بر شهر چومان مصطفى و حومه آن نیز قسمت دیگرى از دستاوردهاى این عملیات محسوب مى شد.


تلفات دشمن و غنائم

مجموع کشته ها و زخمى هاى دشمن به بیش از ۴ هزار نفر رسید، ۲۰۰ نفر به اسارت گرفته شدند و نزدیک به ۵۰ پایگاه دشمن منهدم و یا تصرف گردید.

همچنین از مقر تیپ ۹۱ که مأمور حفظ پادگان و منطقه بود مدارک و اسناد بیشمارى به دست آمد که حاکى از روابط عمیق گروهک هاى کومله و دمکرات با حکومت عراق بود.در میان غنائم، چندین قبضه توپ ۱۲۲ م. م، بیش از ۲۰ دستگاه تانک، ده ها دستگاه تفنگ ۱۰۶ با ماشین، انواع مختلف ادوات و نیز مقدار معتنابهى سلاح و مهمات، که از انبار پادگان حاج عمران به دست آمده بود، به چشم مى خورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 22:41  توسط r  | 

به بهانه سالگرد شهادت شهید دوران : عاشقانه های یك خلبان با همسرش

عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.

به گزارش مشرق؛ دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلكه «الامیه» و «البكر» را غرق كرد و در عملیات فتح*المبین نیز حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361 برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن كردن بغداد از انجام كنفرانس سران كشورهای غیرمتعهد بغداد بود.

اما هنگام عملیات اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران به طرف پالایشگاه الدوره پرواز كرد و تمام بمب ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می سوخت.

كاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل كوبید.

سردار دلاور 40 ساله ایران اسلامی در روز سی ام تیر سال 1361 به شهادت رسید.

سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه ای از استخوان پا به همراه تكه ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاك سپردند.


روحمان با یادش شاد
آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند اولین نامه ای است كه شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.

خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام
بگو كه خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه كرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد.

نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جان تو كسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...

علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست كه پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یك سر رفتم آن جا . علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم كه گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت كه سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند.

پروانه طفلك از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد كوچولو هم سرخك گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یك دل سیر گریه كرده . به علی زنگ زدم و گفتم علی فكر كنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه كرده و حسابی برات گریه كرده است . علی خندید و گفت : حسود چشم نداری توی این دنیا یكی لیلی من باشه؟

دلم اینجا گرفته عینكم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی كه چند روز واكس نخورده نشستم تا آفتاب كم كم طلوع كنه باد آن روزی افتادم كه آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسكس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یكی از بچه ها بود.

اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یكی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم .
خیلی فرصت كم می كنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش كه پیشكش پوتینهایم را هم دو سه روز یكبار هم وقت نمی كنم از پایم خارج كنم . علی كه اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی كه هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود .

بچه های گردان یك شب وقتی من و علی داشت كم كم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازكردند . اولش كلی بد و بی راه حواله شان كردیم اما بعد فكر كردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را كه در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان كپك زده است.

مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم كه ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملكت غیر عادی. نمی شود توقع داشت چون یك سال است ازدواج كردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و كشور را رها كرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی كردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاكمان می آید . بگذریم

از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است كوه های بلند اطرافش را احاطه كرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناكرده آنجا را بزنند . درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر كسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم .

لابد خیلی تعجب كردی كه توی همین مدت كوتاه چطور شوهر ساكت و كم حرفت به یك آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا كه می بیند انگار من را دیده .

سعی می كنم برای شیراز ماموریتی دست و پا كنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد .

مواظب خودت باش
همسرت عباس - مهر ماه 1359

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 15:1  توسط r  | 

هاشمی: اعلام شرایط محسن رضایی پیش امام بهانه جویی تلقی شد

  جهان - آیت الله هاشمی در گفت وگو با هفته نامه پنجره به دلائیل پذیرش قطعنامه اشاره کرد و گفت: جنگ به‎جایی رسیده بود که دیگر مصلحت نبود ادامه پیدا کند. البته این‎که می‎گویند ما می‎جنگیدیم، عاشورایی هم می‎جنگیدیم و جنگ جنگ تا آخرین نفس و... این‎جور شعارها بود. اما واقعیت این بود که چند بارشکست خورده بودیم. فاو را پس گرفته بودند، شلمچه و جزیره را گرفته بودند. ما برای این مناطق هم هزینه کرده و هم شهید داده بودیم، ولی خیلی آسان این مناطق را از ما گرفتند و این برای ما خیلی سنگین بود.
 
این مسأله نشانگر روحیه بد رزمندگان بود بعد از این هم غربی‎ها، عراق را مجهز به سلاح‎‎های پیشرفته‎ای کردند که در خارج از ناتو وجود نداشت. سلاح‎‎های شیمیایی به‎کار برده شده توسط عراق در بمباران حلبچه، از سلاح‎‎های پیشرفته‎ای بود که حتی آلمانی‎‎ها هم در جنگ جهانی دوم به آن دست نیافته بودند، فرانسه هواپیما‎های «سوپراتاندارد» خودش را که مخصوص ناتو بود، به عراق اجاره داده بود و همچنین عراقی‎‎ها را مجهز به بمب‎‎های لیزری خیلی دقیق کردند که اگر از هواپیما یک صندلی را روی زمین نشانه می‎گرفتند، می‎توانستند آن را بزنند و پایه‎‎های پل‎‎های ما را با این موشک‎‎ها می‎زدند. عراق به کمک غربی‎‎ها موشک‎‎های میان‎برد خود را به موشک دوربرد تبدیل کرده بود که به تهران و اصفهان هم می‎رسید.

 در آن شرایط عراق می‎توانست تبریز، اصفهان و حتی تهران را هدف بمباران شیمیایی قرار دهد که در این صورت، مانند فاجعه شیمیایی حلبچه، همه مردم می‎مردند.

ما حتی برای مقابله به مثل توپخانه‎ای با عراق از ۲۴ یا ۴۸ ساعت قبل اطلاع می‎دادیم تا مردم، شهر را خالی کنند. از طرف دیگر سیاست غربی‎‎ها در خلیج‎فارس این بود که ما را از نفت محروم کنند. اگر ما از نفت محروم می‎شدیم، دیگر پول نان مردم را هم نداشتیم. همین یک میلیون بشکه نفتی که می‎فروختیم، همه‎اش را خرج می‎کردیم. آمریکا هم کشتی‎‎های نفتکش کشور‎های حاشیه خلیج‎فارس را اسکورت می‎کرد و روی آن‎‎ها پرچم آمریکا نصب می‎کرد تا ما جرأت نکنیم به این کشتی‎‎ها حمله کنیم. اگر هم به یک کشتی حمله می‎کردیم، آمریکا فورا انتقام می‎گرفت.

 مثلا یک‎بار که ما یک نفتکش را زدیم، آن‎‎ها یک سکوی نفتی ما را منهدم کردند. ولی ما هم دست‎بردار نبودیم و انتقام می‎گرفتیم. بالأخره آمریکا هواپیمای مسافربری ما را با موشک مورد اصابت قرار داد و آن فاجعه را به بار آورد. این‎ها خطر آمریکایی‎‎ها برای ما بود. از سوی عراقی‎‎ها هم که با خطر بمباران شیمیایی روبه‎رو بودیم و در بین نیرو‎های خودی مشکل ما روحیه پایین رزمندگان بود.

آقای رضایی می‎گفت که ما می‎جنگیم، ولی باید امکانات ما را تهیه کنید. ما هم گفتیم: امکانات مورد نیازتان را بنویسید تا اگر توانستیم، تهیه کنیم. ایشان هم یک لیست خیلی بزرگ از تجهیزات جنگی شامل ۳۰۰ فروند هواپیما و هلی‎کوپتر، ۳۰۰ قبضه توپ، تعدادی کشتی جنگی و تجهیزات دیگر درخواست داده بود. ضمن این‎که می‎گفت: آمریکایی‎‎ها هم باید از خلیج‎فارس خارج شوند. با این شرایط ما تا پنج سال دیگر موقعیت را حفظ می‎کنیم و بعد از پنج سال، اولین عملیات موفق را انجام می‎دهیم. این تجهیزات را نه کسی به ما می‎فروخت و نه ما پول خرید آن را داشتیم.

البته این شرایط پیش امام بهانه‎جویی تلقی شد و امام هم آن نامه را همان‎طور که می‎دانید، منتشر کردند و بعد از قبول قطعنامه هم عراق که فکر می‎کرد ما از سر ضعف قطعنامه را قبول کرده‎ایم، دوباره حمله کرد و یک روزه تا نزدیکی‎‎های اهواز پیش آمد.

این اتفاق باعث شد که رزمنده‎‎ها دوباره به‎سوی جبهه سرازیر شوند، من و آقای خامنه‎ای هم رفتیم و رزمندگان، نیرو‎های عراقی را مجبور به عقب‎نشینی کردند. این اتفاق باعث شد دنیا بفهمد که ما هنوز قدرت بالایی داریم و این مسأله به‎نفع ما تمام شد. چون کار جنگ به سلاح‎‎های خطرناک رسیده بود و دنیا نگران این بود که ما هم سلاح شیمیایی داشته باشیم و استفاده کنیم. تلاش کردند تا آتش‎بس را بپذیریم.

البته سیاست ما این بود که حدود هفت هشت ماه، قطعنامه را نه رد کنیم و نه بپذیریم. به این ترتیب آن‎قدر چانه زدیم تا بالأخره خواسته‎‎های ما تأمین شد. وقتی هم که خواسته‎‎های ما تأمین شد، رفتیم و با امام صحبت کردیم و امام هم با قبول قطعنامه موافقت کردند. بدین صورت بود که ما قطعنامه را پذیرفتیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 22:57  توسط r  | 

شهید محمد رفعت ازاد

بيا با هم كنيم از عاشقي ياد

محمد آن عزيز ، از رفعت آزاد

كه درس وبحث را ناديده انگاشت

قدم محكم به سوي جبهه بر داشت

وجودش مملو از عشق و صفا بود

جواني پر زغيرت با خدا بود

چوشد تحميل جنگي نا برابر

به پا خواست آن مرد دلاور

به حاج عمران عازم گشت آن يار

به والفجر دو پس رفتي به پيكار

زبعد از جنگ و درگيري ، به سختي

فتاداز پا ،زتير تيره بختي

به سي يك تیر شصت و دو بود

كه جا در جنت الماوي بنمود

نهادي جان به راه عشق و ايمان

چراغ عمر وي آمد به پايان

شهادت شد نصيب از حضرت حق

شدي دعوت زسوي حي مطلق

نمودي از جهان ميل جدائي

تقرب جست با ذات خدائي

چنان رفعت ، رفعت ساز گرديد

كه اين سان با خدا ، دمساز گرديد

به جانان ، جان شيرين شاد بسپرد

زياران گوي سبقت اين چنين برد

عزيز عرصه هاي يكه تازي

رسيدن اين سان به اوج سرفرازي

كه جاويدان نامش تا ابد شد

خريدارش خداوند صمد شد

 

شعر از اقای صلصال

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 7:16  توسط r  | 

خاطراتی از شهید محمد رفعت ازاد شهادت

             شهادت

 

         هيچگاه چهره ی معصومت را فراموش نخواهم کرد . تو آنچنان آرام ومظلوم چشم های خسته ات را بسته بودی که حتی پرندگان هم شرم داشتند از پريدن ، مبادا که صدا بالهايشان ، سکوت ترا بشکنند .

      برادر بسيجی ، مهدی باژوند ، همرزم شهيد از شهادت می گويد :

عمليات در تاريخ 29 تير ماه سال 62  آغاز شد ودر آن موفق شديم قسمت اعظم خطوط دشمن را فتح کنيم اما از گروهان ما ، من وتعداد ديگری از همرزمانم ، در بالای تپه ای ، به مدت سه روز در محاصره دشمن ، زمين گير شديم . روز چهارم ، درست روبروی ما ، در 

تپه ی مقابل ، جنگ سختی در گرفت . تا جايی که ، عراقی ها که تا آنروز ما را به زير آتش گرفته بودند ، ديگر به سوی ما شليک نمی کردند و تپه ی مقابل را هدف گلوله قرار داده بودند .

       بعد از يک ساعت ، تعدادی از عراقی ها را ديديم که در حال فرار از مقابل ما بودند . ما هم از فرصت استفاده کرديم ؛ از تپه پايين آمديم و به سمت تپه ی مقابل حرکت کرديم . وقتی که به آن تپه رسيديم ، رزمندگان زيادی را شهيد ومجروح به روی زمين ديديم که همگی در شياری که روی تپه قرار داشت افتاده بودند . صحنه ی تاثر برانگيزی بود که هرگز آنرا فراموش نمی کنم .

      در ابتدا ، تصور می کرديم که اين شهيدان ، ارتشی هستند . به همين دليل دنبال شخص خاصی نمی گشتيم . در حال پاک سازی بوديم که به سنگری رسيديم . داخل سنگر ، يک چهره ی آشنا ، مظلوم وبي جان آرام گرفته بود . در آن زمان اصلا فکر نمی کردم که اين شهدا از گردان تازه وارد بسيج هستند که به خط زده اند و اين شهيد هم محمد رفعت آزاد است . يکی از دوستانم ، او را وارسی کرد وگفت :

 چهره اش خيلی آشناست . ولی از آنجايي که هيچ علامت شناسايي نداشت واز طرف ديگر ما در حال حرکت بوديم ، نفهميديم که او کيست و به پيش روی ادامه داديم تا به پادگان حاج عمران عراق رسيديم .

        در آنجا ، خط پدافندی تشکيل داديم . بعد از يک روز ، ما را برای استراحت ، عقب آوردند .

به جای ما نيروهای تازه نفس خدمت کردند وما به پادگان جلديان رفتيم . در آنجا متوجه شديم که آن شهيد معصوم محمد بوده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 16:34  توسط r  | 

شب آخر

                    شب آخر

 

     ماه می درخشد ،آسمان آرام است و محمد هم آرامتر از هميشه ، گوشه ی سنگر آرميده است . زمين به سان صحرای کربلا ، پر از مجروح و شهيد است . خون زيادی از محمد رفته و همين موضوع محمد را تشنه کرده است . او آب طلب می کند و دوست وهمسنگرش ، لبان تشنه محمد را مرطوب می کند .

          برادر بسيجی بهمن حق شناس از سکوت شب وشهادت محمد می گويد:

شب عمليات برای شام گوشت دادند . همه ، شام خورديم ولی محمد لب به شام نزد . خلاصه اينکه ، خود را آماده ی عمليات کرديم . نيمه های شب ، ما را به خط مقدم بردند . ما به عنوان نيروهای پشتيبانی ، وارد منطقه ای شديم که قبل از ورود ما ، عمليات اصلی در آن انجام شده بود .

       آتش سنگينی از طرف نيروهای عراقی بر ما می باريد . من آر پی چی زن بودم و محمد و ايرج زارعی کمکی من بودند . وقتی ديدم آر پی چی فايده ای ندارد، به دنبال سلاح سبک تری گشتم . وقتی بازگشتم ، متوجه شدم محمد ترکش خورده است . او گوشه ی  سنگر به ديوار تکيه داده وخون زيادی از او رفته بود . نمی دانستم چگونه او را به عقب ببرم ؛ هيچ وسيله و امدادگری در آن نزديکی ها نبود . در همين حين ، دستور عقب نشينی دادند .

        ايرج گفت : من کنار محمد می مانم تو برو عقب وکمک بياور !

ولی چون من ، هم سن وسال بيشتری داشتم و هم از ميزان علاقه ی ايرج به محمد با خبر بودم ، قبول نکردم وبا اصرار ، ايرج را راضی کردم که برود ومن کنار محمد بمانم .

    نيروها به طرف پايين عقب نشينی کردند و منطقه آرام وخلوت شد . ديگر صدای گلوله ای

نمی آمد . من در کنار محمد ، مدت کوتاهی به خواب رفتم . وقتی با صدای هليکوپتر از خواب بيدار شدم ، محمد هنوز زنده بود ولی خيلی بيحال نفس می کشيد . چند بار خواستم او را بلند کنم اما هر بار آنقدر درد مي کشيد که مانع می شد . تصميم گرفتم زخمش را ببندم ، شلوارش را تا بيخ ران پاره کردم اما اثری از جراحت نديدم . بعد متوجه شدم که ترکش به پهلوی او اثابت کرده و از طرف ديگر خارج شده است .

      سر گردان بودم که چه کنم ؛ از يک طرف نگران محمد بودم واز طرف ديگر نگران رسيدن نيروهای عراقي ، ناخود آگاه گريه ام گرفت و به محمد گفتم :

تو اينجا شهيد می شوی و من نمی توانم کاری بکنم .او بدون هيچ افسوس و ناراحتی ، با قاطعيت جواب داد :بله مي دانم . يک مقدار آب بده بنوشم . من که می دانستم آب برای او ضرر دارد فقط لبهايش را تر کردم و يک جرعه به او دادم . محمد نفس آخر را می کشيد و خبری از کمک نبود . تصميم گرفتم خودم از قله پايين بروم وکمک بياورم .با محمد خداحافظي کردم و رفتم . با مشقت فراوان خود را به نيروهای خودی رساندم . به هر زحمتی بود يک برانکارد تهيه کردم وچند نفر از بچه های بوشهر و ايرج را پيدا کردم و همراه آنها مجددا به قله بازگشتم . هر چند که در دل می دانستم که محمد شهيد شده اما با خود گفتم حتي الامکان زخمی های ديگر را پايين بياورم . بچه های که همراه من بودند ، هر کدام دو مجروح بدوش کشيدند . من بر بالين محمد رفتم ؛ او نفس نمی کشيد . فهميدم که شهيد شده است .

         نمی خواستم اين موضوع را ايرج ، دوست صميمی اش ، متوجه شود . به او گفتم :

شما برويد و مجروحين را پايين ببريد ! من محمد را می آورم .  ولي او ، اصرار داشت که در پايين آوردن محمد ، به من کمک کند . به زحمت ايرج را قانع کردم و او با مجروحين ديگر ، پايين رفت . در اين حال متوجه شدم يک نفر در سنگری نشسته است . او ، عباس متقی بود . در حالی که مجروح ، در گوشه ای نشسته بود ، کلاش در دست ، آماده ی شليک بود .

          وقتی او را ديدم ، گفتم :  نزن عباس ! منم بهمن . او کلاش را زمين گذاشت عباس را روی برانکارد گذاشتم وبا کمک يکی از بچه ها ، به عقب بردم . بعد از چند روز ، امدادگران ، پيکر همه ی رزمندگان را پايين آوردند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:53  توسط r  | 

علاقمند به جبهه

    علاقمند به جبهه

 

اگر چه محمد ، بدن نحيف ولاغری داشت اما با قامتی استوار ، اسلحه بدوش می کشيد و مردانه می جنگيد او به همه ثابت کرد که آن قدر بزرگ شده ام که از مردم کشورم دفاع کنم و بخاطر آنان بجنگم و حتی کشته شوم .

همرزم محمد ،برادر بسيجی بهمن حق شناس از زيرکی و تيز هوشی محمد می گوييد:

در آخرين مرحله ی اعزام محمد ، من ويکی دو نفر از بچه های محل ،همراهش بوديم .ما را شيرازاعزام کردن ودر آنجا دسته بندی وسازماندهی شديم . آن زمان ، برای شرکت در جنگ ، افراد کم سن و سال وضعيف را از صف جدا وبقيه را به جبهه اعزام می کردند. بار آخر ،محمد را نيز از صف جدا کردند اما محمد با زيرکی در ميان صفوف رزمندگان نفوذ کرد وتوانست به جبهه اعزام شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:52  توسط r  | 

شوق برای حضور در جبهه

     شوق برای حضور در جبهه

 

        محمد آن چنان به جبهه علاقمند بود که دور از ديد دوستان، عازم جبهه می شد .

مهدی باژوند همرزم محمد از آن زمان می گويد:در سال 61 ، همزمان با تشييع پيکر پاک شهيدان ،ريشهری وشبل الحکما من ومحمد تصميم گرفتيم به جبهه برويم . پس ، مخفيانه ودور از ديد دوستان به شيرازرفتيم که البته من به دليل بيماری مادرم به بوشهر بازگشتم ولی محمد به همراه ديگر رزمندگان به جبهه اعزام شد .

       در هفتم تير ماه 62 ، سالگرد شهادت شهيد بهشتی  به جبهه اعزام شدم. گردان ما،کربلا نام داشت و در پادگان جلديان  در استان آذربايجان غربی ( پادگانی که متعلق به نيروی زمينی ارتش است) در حال آموزش بوديم که متوجه شديم که يک گردان ديگر به نام گردان قدس از بوشهر اعزام شده است .

يک روز بعد ، فهميديم تعدادی از بچه های محل ، از جمله محمد رفعت آزاددر آن گردان هستند .او با آن سن کم سعی می کرد در خدمت به اسلام ، از ديگران عقب نماند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:50  توسط r  | 

کوه و زخمی شدن محمد

      کوه و زخمی شدن محمد

      

وقتی گام های استوارت را بر قامت کوه نهادی ، کوه ، اين مظهر استواری ، تکبير گفت وتحسين کرد اين مرد کوچک سالهای جنگ را !

           برادر بسيجی نصرالله سليمی فرد از خاطرات آن روزها ، می گويد :

در يک روز گرم تابستانی ، از طرف بسيج ، به کوه های اطراف شهرستان خورموج رفته بوديم . محمد هم با ما بود . در آن جا ، برنامه کوهنوردی داشتيم ؛ قرار بود تا رسيدن به قله ، کسی آب ننوشد . وقتی به قله رسيديم ، پس از رفع تشنگی ، مجدداُ تا رسيدن به پايين قله ، کسی لب به آب نزند . پس ، از تنها کلمن آبی که داشتيم مثل چشمانمان مراقبت می کرديم و تا قله ی کوه ، نوبتي آن را حمل می نموديم . نزديک قله نوبت به محمد رسيد .

          از آنجايي که محمد، بدن نحيفی داشت ، به محض گرفتن کلمن آب ، تعادلش به هم خورد وآب به روی زمين ريخت. خود محمد هم چند متری به طرف پايين ، سر خورد واز ناحيه سر ، به شدت مجروح شد. همه ما ،محمد را مثل برادرمان دوست داشتيم واز اين بابت خيلی ناراحت شديم. تشنگی را فراموش کرديم ومحمد را بر دوش کشيديم وتا پايين کوه اورديم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:49  توسط r  | 

چاپ عکس

        چاپ عکس

 

مرگ در راه هدف ، برای او، آنچنان شيرين بود که قبل از اعزام ، حتی به فکر مراسم عزاداری خود بود . عجبا ! از اين انديشه رفيع انسانی ! به خدا که انسان در شگفت و حيرت می ماند . چگونه می شود که نوجوانی 13 ساله ، اين چنين رفيع بينديشد ؟

 

برادر شهيد ، از آن زمان می گويد:روزی که قرار بود به جبهه اعزام شود، به عکاسی رفت واز خود عکس بزرگی (40*30) تهيه کرد . در حالی که قبل از اين به داشتن عکس بزرگ ، آن هم به آن سبک وسياق ، علاقه ای نداشت . اين قاب عکس ، هنوز در منزل نگهداری می شود وچهره ی معصوم او را تداعی می کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:48  توسط r  | 

وصیت نامه شهید محمد رفعت ازاد

وصيت نامه شهيد محمد رفعت آزاد

 

( ان الله اشتري المؤمنين انفسهم و اموالهم به ان لهم الجنه )

 

 

درود خداوند و سلام بركات نامحدود خدا بر فرمانده كل خميني كبير ، رهبر مستضعفان جهان و شهيدان از جان گذشته و ايثارگر و رهروان حق كه اسلام را بار ديگر در تاريخ زنده نگه داشتند و درود بر روحانيت مبارز و امت شهيد پرور ايران كه با راهپيماي هاي خود مشت محكمي بر دهان ابرقدرتهاي شرق و غرب و منافقين داخلي و خارجي ميزنند درود بر لشكر اسلام و برادران رزمنده كه با هجومهاي پياپي خود بر مزدوران عراقي آنان را به زانو در آورده اند اگر چه با رفتن من اثر ناراحتي در شما پيدا مي‌شود ولي اين را بدانيد كه من به همان آرزوي خود كه همان شهادت مي‌باشد رسيده‌ام و اين راه را هم خودم با اختيارر انتخاب كرده‌ام و اين راه هم راهي مي‌باشد كه ائمه اطهار و امامان پاك و معصوم ما رفته‌اند و اميدوارم كه در اين راه به هدف خودم كه همان شهادت مي‌باشد برسم .

اي توپها و اي مسلسلها اگر با كشته شدن و ريختن خون ما اسلام به پيروزي مي‌رسد پس اي توپها و اي مسلسلها بتازيد و اين بدن ناقابل را در درگاه الهي تكه و سوراخ سوراخ كنيد.

 اي برادر اميدوارم كه بعد از شهادت من مگذاريد اسلحه‌ام به زمين بيفتد راه رو تمامي شهيدان ايثارگر باشيد كه با جان نثاري خود در جبهه‌هاي حق عليه باطل دشمن ذبون را به وحشت در آورده‌اند و آنان را مجبور به فرار مي‌كنند از امت شهيد پرور ايران مي‌خواهم كه به فتواي امام خميني گوش دهند و مگذارند اين منافقين كور دل و اين تروريستهاي از خدا بيخبر روحانيت و شخصيتهاي مبارز اين كشور را ترور كنند كه اين ششخصيتها هستند كه با ياري و كمك مردم هميشه در صحنه و شهيد پرور اسلام را نگه داشته‌اند .

از پدر و مادرم مي‌خواهم كه بعد از شهادت من برايم گريه نكنند و اگر گريه كرديد براي مظلومي امام حسين باشد .

 

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

سرباز كوچك امام زمان محمد رفعت آزاد 30/9/61

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 10:19  توسط r  | 

دومین و اخرین وصیت نامه شهید محمد رفعت ازاد

 

 

و لا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون

 

آنان كه در راه خدا كشته مي شوند مرده نپنداريد كه زنده و نزد خداي روزي دارند .

 

به نام خدا و ياد شهيداني كه به نداي حق لبيك گفتند و چون نداي حق شنيدند عاشقانه بسوي او شتافتند . شايد اين آخرين سلام و صحبتم با شما برادران شهيد پرور ايران باشد و حال با ياد خدا به جبهه مي روم نه براي انتقام بلكه براي احياء دينم و تداوم بخشيدن به انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني ، و هر تيري كه به قلب دشمن رها سازم بخاطر خداست نه از روي خشم و اين راه را من با آگاهي برگزيده ام و اميدوارم كه اين آخرين سفرم باشد كه به جبهه مي روم و اميدوارم كه اين مأموريت را خوب انجام دهم . در زندگي آرزوئي جز شهادت و حاكميت مستضعفين را ندارم .

 و از خداوند بزرگ مي خواهم كه مرا بپذيرد و از مردم مسلمان ايران مي خواهم كه فريب اين منافقان را نخورند و مثل مردم كوفه نباشند كه امام حسين (ع) را ياري نكردند و به امام هم ستم كردند .

 من ميروم تا از درياي بيكران شهادت بهره اي گيرم . سخني دارم با ملت شهيد پرور ايران كه امام را تنها نگذاريد و اسلحه ام را بر زمين مگذاريد . پدر و مادر گرامي از شما خواهشمندم كه مرا حلال كنيد و اگر براي شما ناراحتيهاي بوجود آورده ام مرا ببخشيد . الان كه در جبهه و پشت سنگر مي باشم قدر زحمتهاي شما را مي دانم كه شب و روز براي من بيخوابي كشيديد و مرا بزرگ كرديد .

 

والسلام و عليكم و رحمه ا... و بركاته

                            سرباز كوچك امام زمان (عج)

                                       محمد رفعت آزاد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 13:5  توسط r  |